ذغال فروش
هنوز در فکر آن ذغال فروشم در زیر پله های سبزه میدان اصفهان .در پیچ و خم باریک دالانهای کهنه بازار بی خاتم و ملیله بدون طلایه ای از منبت.
طعم شیرین گز وبوی خوش بریان .بوی خاک کهنه ای که سادگی کهنه لباس فروشان با هوای اطرافت رقصان در هم پیچیده است مشامت را نوازش می دهد و نگاه پر ژرفا و گرم مرد سیاه از ذغال بجای مانده از آتش درختان صد سال تنها چشمانت را تازیانه می زند
.و تا دیرگاهی هیبت سکوت و نگاه ژرف او و جز دنگ دنگ سوالی که بیش از جنگ جنگ قلم استاد بر فلز سینی برشته سرخ رنگ او پیاپی در کله ام می پرسید .
به چه میزان که او بدبخت ترین مردمان است چیز دیگر از مشاعیرم نگذشته است.
من ترسیم کردن را به حرف زدن ترجیح میدهم، زیرا ترسیم کردن سریعتر است و مجال کمتری برای دروغ گفتن باقی میگذارد. لوکوربوزیه