شاملو
January 22, 2008
از انجائیکه این شعر استاد از کتب و منابع به دلایلی حذف گردیده بر آن شدم که آن را به انتشار بگذارم.
باری خشم خواننده از آن روست که ما حقیقت و زیبایی را با معیار او نمی سنجیم و بدین گونه آن کوتاه اندیش از خواندن هر شعر سخت تهیدست باز میگردد.روزی فی المثل قطعه ای ساز کرده بر پاره کاغذی نوشتم که قضا را باد آن پاره کاغذ به کوچه در افکند پیش پای سیاه پوش مردی که از گورستان باز می آمد به شب آدینه با چشمانی سرخ و بر آماسیده- چرا که بر تربت والد خویش بسیار گریسته بود- و این است آن قطعه که باد سخن چین با آن به گور پدر گریسته در میان نهاد:
به یک جمجمه پدرت چون گربهِ بالغی می نالیدو مادرت در اندیشه درد لذتناک پایان بودکه از رهگذر خویش قنداقه خالی تو را می بایست تا از دلقکی حقیر بینبارد وای بسا به رویای مادرانه منگوله ایکه بر قبه شبکلاه تو می خواست دوخت..
باری-و حرکت گاهواره از اندام نالان پدرت آغاز شد گورستان پیرگرسنه بودو درختان جوانکودی می جستند!
- ماجرا همه این است آری ورنه نوسان مردان و گاهواره هابه جز بهانه ای نیست. اکنون جمجمه ات عریانبر همه آن تلاش و تکاپوی بی حاصلفیلسوفانه لبخندی می زندبه حماقتی خنده می زند که تواز وحشت مرگ بدان تن در دادی: به زیستنبا غلی بر پای وغلاده ای بر گردن. زمین مرا و تو را و اجداد ما را به بازی گرفته استو اکنون به انتظار آن که جاز شلخته اسرافیل آغاز شودهیچ به از نیشخند زدن نیست
اما من آنگاه نیز بنخواهم جنبیدحتی به گونه حلاجانچرا که میان تمامی سازهاسرنا را بسی ناخوش می دارم…..
February 27, 2008 at 10:29 pm
امین جون. بنویس دیگه. بنویس عزیزم