آن شب
October 2, 2007
.
-
یکی از آن شبها بود شبهای میهمانی و سور
-
دزدیده شدنم با یک دوست
-
تقدیر امشب برآن بوده که آورده شوم به این میهمانی تا که فردا شاد شوم
-
آغاز یک غم به درازای زمان را باید به شادی آغاز کنم فردا را
-
چشم بر چشمانش بر صدد دوختنم سر او در فال ورق گویی به نجابتش بود سوختنم!
-
آری امشب آماده ام خود را شاد کنم افرین بر مردانگی ام باید اقرار کنم
-
باغ دماوند در آن شب تابستان ولوله و شیتنت دل دو پر شور جوان
-
همه جا از سنگ و یک حوض سیاه رویش جوانه ای رو به فصل نفرین و تباه
-
ملودی که می آید بیرون از یک دفتر دستان پسری که مکشد دست دخترک بر صحنه رقص
-
قدمهای بی قافیه در رقص کلاسیک خبر آورد از آغاز رویایی تراژیک
-
همه آن شب آغاز شد.
-
هم همه و ولوله همکاران جوانم را که چگونه از شادی و شعف میبارید دارم هنوز در خاطره ها
-
هیاهو به پایان آمده ونیم شب است لب پله ها در خانه باغ گفتمش رفتنم نزدیک است
-
به خود میگویم که او به خود گوید او رود کار خود و من به کار خودم
-
ای دل دختران سرمایه گزارند نسازند خانه بر آب
-
حال هنگام شب است و همه در خوابند دخترکان در خانه و مردان در باغند
-
شرم بر من باد من در اتاقم با آنا نان هرزگاهی عرقی سرد ز خجلت بر من میآید
-
رسم مردان شکنی سخت برم می آید قیرت مردانگی ام گویدم این را عشق چیز دگر
-
سپیده دم گر بیاید شاید دیر است فکر مردانگی از سر بیرون صبح نزدیک است
-
امشب را در یاب و سخنی با او گو دستش را بگیر زیر لحاف روی آن زیلو
-
سپیده زده من موفق شده ام خوشحالم او در خواب گران من از هیجان بیدارم
-
باورم نبود او رسم دختران شکسته و خانه ای ساخته بود
-
نه بر آب که خانه ای بر در یاچه ای از یخ ساخته بود
-
در مرام طبیعت بهار از پس سرما می آید
-
من و او میدانستیم عشق می شکند اصل طبیعت را نگهش خواهد داشت یخ و آن خانه کوچک را
-
از پس آن شب و آن نقطه عطف خوشی ها بود که تکرار شد از پس هم
-
مسرور و خرامان مست از باده و می شب ها تا به صحر در آغوش بوسه و عشق
-
باغ شهریار گویی در خواب است کافه نادری هنوز آنجا در کار است
-
در و دیواره کهنه اش به یاد دارد صادق هدایت ها عشق های جوانی که فراموش شده اند در دورانها
-
از پس سالی که گذشت چه ها بود که بر من بگذشت
-
بود کسی در اآن سوی افق بیزار پرده ای از تور که شیشه ای شد که شکست
-
گل من پرپر شد و من نظاره کنان ساده اندیشی بود که خود را ز شاخه شکست
-
رفت و دیگرش چشم می دید دل ز حسادت چشم بر خود می پیچید
-
لعنت به تو ای شک تو ای تردید و گمان حال یقینی چه سود بی فرجام بمان
-
روزهایی که چو سال می گذرد از پس هم تا برسد به روز دیدار با قهوه ای گرم
-
دود سیگار من و او رقصان رو به فضا چشم و دلم دوخته به او گویی او سر به هوا
-
دو فنجان یک میز دو نفر بی عشق باز می اندازد پسرک طاس تا بیاید یک جفت شش
-
گر طاس خوش نشیند همه کس نراد است آخ بر آن بیچاره طرف نمی داند که دگر آزاد است
-
نشسته در کافه ای در کنار خیابان شلوغ لحظه ای چشمم دو جوان را می بیند
-
دست در دست هم با بوسه به هم می تازند آه به خود می گویم آیا عاشقند و به هم می بالند
-
یک خواننده امریکائی می خواند برای تنهائی باید بگویم تو را می خواهم فقط تو به تنهائی
-
او غرق این ولوله و شور شب در ای قربت من همه شب بیدارم و آگاه در این رخوت
-
روز آفتابی مردمانی سرد. سیدنی شهری چه شلوغ بیچاره مردم ماشینی خیابانهایشان ندیده رنگ بلوغ
-
هرزگاهی می گذرد وقتم در هفت و یازده میشمارم ثانیه ها نمی دانم چقدر مانده به ده
- ترکی چند بر دیوار صدای قدم موشی در سقف سه عدد لیوان یک دفتر و دو ته مانده سیب .اینها اشنا هستند و همدم تنهائی امند حتی بیش از آن عشق فراموش نگران و هوادار منند
-
تو در این قربت و سکوت تنهائی من تنها یادگار آن بوم و بر کهنم
-
بوی تو بوی خاک لرستان وطن است
-
هر که تو را قدر ندانست سزاوار غم و هر که مرا قدر نداند سپرده به این روزگار بد است
-
لحظه ها ئی که نمی گذرد رفتنشان باز افتاده به تاخیر پرواز من و دل کندنشان
-
در شبهای خلوت پندار تو نت آهنگی در گوش جز جرس غافله غم در صحرای تو نخواهد بود ای مدهوش
-
گویند هر که را گفته فزون غم افزون از پی حرف مکرر با او شده ام مفتون
-
از جانب تو نفرت و خنجری اکنون شیرین است تن دادن به قربانی شدنت آخرین مرحم و تدبیر است
-
در مساف من و تو آرزوم این طبرت زهر آگین است دیدن جان دادن من به درازا نگرانم که برایت سنگین است
-
عشق به موقع آری رنگین و کمی شیرین تر سخنی ست از فرزانه ای و می سپاریمش به زمانی بهتر
-
عضم سفر دارم و این قربت شیرین همه از آنت
-
گاهی در آیینه نگه می کنم
-
گاه خیره به صفحه دستگاهی که به انتظار زنگش هستم
-
در هر دو چهره خودم و دیگر خبری نیست
-
ولی نه گاهی در آیینه تغییری ست
-
چهره ای متاسف از نادانی ها
-
چین های ظریف دو گوشه چشم که چون ریشه های تازه تکیده گیاه غم در حال رشتند
-
و حالتی متفاوت بر آهنگ چشمانم
-
این ها همه از اینجا آمدن اغاز کردند . آن شب که دختری برق عشق و محبت را اظهار به دیدن می نمود
-
چگونه تنوانسته بود به رها بودن در مرداب تردیدش تن در دهد .
-
از زمانی که پا در ره گذارده ام به یاد ندارم گمان کرده باشم عشق در بقالی احمد آقا سر کوچه پنجم فروخته میشود.
-
صحبت از دوستی مان چرا دوست من با تو نیست این هم چون سیروس و اسکندر ها به فرا موشی تاریخ خواهد پیوست.
-
اما حرف از لکه چرک بر پیکره خاطرات یک انسان است
-
وصوت حراس انگیزی که از پس سالها از اعماق وجودی شکست خورده سر بر خواهد اورد و با تنینی هولناک
-
که از خواب شیرینت بر خواهی خواست خواهد گفت:
-
ای مغمون آیا آنقدر ثروتمند هستی که بتوانی شادی روز گم گشته ای را بخری
-
ما مردمان در این روزگار بسان خریدارانی به بازار کالا فروشانیم
-
هر کس فرجامش را به بهایی با فروشندگان معامله می کند و بعضی ها گوهر گرانبهای عشق دوران جوانی را
-
به معامله می گذارند و خرامان از این که چقدر قدرتمند .منطقی . وروشنفکرند خود را سرگردان به خود را سرگردان به روزگار می سپارند.